اگر بخواهیم رویکردی انتزاعی به مفاهیمی نظیر قانون و بی قانونی داشته باشیم، ناچار باید بپذیریم که "قانون بر بی قانونی برتری دارد". البته چنین گزاره ای حتما برای بسیاری بدیهی می نماید. احتمالا وجود چنین فرضی سید محمد خاتمی را بر آن داشت که "قانون گرایی" را به عنوان یکی از شعار های انتخاباتی در سال ۱۳۷۶ بر گزیند. وی، البته به درستی، همواره تاکید داشت که در فقدان قانون گرایی تلاش برای اصلاح قوانین و بهبود آنان تلاشی بیهوده است.
انتخاب چنین شعاری برای خاتمی اما نادیده گرفتن رابطه فراگیر بین قانون و قانون گزار بود. توضیح این که اگر بپذیریم شعر چیزی است که شاعر تولید میکند و فقه چیزی است که فقیه، باید بپذیریم که قانون نیز چیزی است که قانون گزار تولید میکند. در شرایطی که بسیاری از قانون گزاران نظامی که خاتمی به اصلاح آن بر خواسته بود الزامی به رعایت حداقل اصول اخلاقی، حقوقی و حتی فقهی نداشتند طرح شعار قانون گرایی از سوی خاتمی گرهی شد بر سایر گره ها. بسیار اتفاق افتاد که محافظه کاران از جایگاه های قانونی خود برای تصویب یا رد قانونی قانونی به نفع خود استفاده میکردند و بعد "مدعیان قانون گرایی" را به تمکین در برابر "قانون" فرا میخواندند.
پس اجازه دهید به جای این که خود را در برابر این پرسش قرار دهیم که آیا قانون بر بی قانونی برتری دارد؟ به این سوال پاسخ دهیم که: آیا قانون "در هر شرایطی" بر بی قانونی، و نظم "با هر مختصاتی" بر بی نظمی برتری دارد؟ در پاسخ به این سوال باید در نظر بگیریم که دلیل این که گرایش به قانون - با وجود نقایصی که ممکن است در قانون وجود داشته باشد - بر بی نظمی و هرج و مرج برتری دارد "نتایج" به نسبت مطلوبی است که قانون گرایی در برابر بی قانونی به بار خواهد آورد.
به عنوان مثال اگر مفهومی نظیر "اعتیاد" مفهوم نامطلوبی است به سبب نامطلوب بودن "نتایج" چنین فعلی است. و اگر مفهومی نظیر "عدالت" مفهوم مطلوبی است به سبب باز هم نتایج این بار مطلوبی است که چنین فعلی به بار می آورد. پس با چنین رویکردی میتوان گفت که بی قانونی و هرج و مرج حالت مطلوبی نیست؛ چرا که و هرج و مرج به شرایطی منجر خواهد شد که در آن تقلب سکه رایج بازار میشود، به شرایطی که در آن حقوق مردم به راحتی زایل میشود، به شرایطی که در آن قوی بی هیچ ترسی حق هرگونه تعدی را به حقوق زیر دست دارد، به شرایطی که در آن میتوان حکم دستگیری فردی را قبل از ارتکاب هر گونه جرمی صادر کرد،به شرایطی که در آن میتوان گروهی را کشت و بعد مدعی هم بود،...
بنا بر این اگر در محیطی تمام این شرایط نامطلوب وجود داشته باشد باید پذیرفت که یا قانون ساکت و بی سر و صدا از آن جامه رخت بر بسته است و یا اصلا آن محیط در هرج و مرج به سر می برد.
در چنین شرایطی تاکید بر اجرای قانون چیزی جز تلاش برای تحکیم و تثبیت هرج و مرج نیست.
اما چه میتوان کرد؟ شاید تنها کاری که میتوان در چنین شرایطی کرد یافتن ابزارهایی است برای تغییر قانون گزاران؛ چرا که تنها قانون گزاران خوب هستند که میتوانند قوانین مطلوبی را ایجاد و اجرا کنند.
۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه
خر برفت و خر برفت
در داستان معروفی از مولاناست که در آن روستایی ساده دلی برای کاری به شهر آمد و پیش ازغروب برای گذران شب به مهمانسرایی رفت. وقتی روستایی در حال صحبت با بقیه اهالی مهمانسرا بود چند مرد رند و دغل باز پنهانی خر اورا به بازار بردند و فروختند. سپس این دغل بازان نوشابه و طعامی خریدند و به مهمانسرا بازگشتند و بساط تفریح و رقص و آواز را برپا کردند.
در میان رقص و آواز ناگهان یکی از رندان آوازی با این شعر سرداد:
خر برفت و غصه از مجلس برفت
خربرفت و خربرفت, خر برفت و خربرفت
روستایی هم از همه بلندتر خربرفت خربرفت می گفت و می رقصید. صبح هنگام روستایی هر چه گشت خرش را پیدا نکرد. پیش صاحب مهمانسرا رفت و سراغ خر خود را گرفت. صاحب مهمانسرا هم با تعجب گفت مرد حسابی مگر خودت نگفتی خرت را بفروشند؟ پس فکر کردی این ها که دیشب کوفت کردی پولش از کجا آمده بود؟ روستایی گفت من کی گفتم خرم را بفروشید؟ صاحب مهمانسرا هم گفت تو دیشب آواز خربرفت و خربفتت از همه بلندتر بود من هم فکر کردم خبر داری برادر, برای همین چیزی نگفتم.
شده داستان ما... بعد از تقلب در انتخابات، سرکوب معترضان، زندانی کردن اندیشمندان، کشتار مردم، تازه حالا حضرات یادشان آمده که گفتگو هم میتوان کرد!
در میان رقص و آواز ناگهان یکی از رندان آوازی با این شعر سرداد:
خر برفت و غصه از مجلس برفت
خربرفت و خربرفت, خر برفت و خربرفت
روستایی هم از همه بلندتر خربرفت خربرفت می گفت و می رقصید. صبح هنگام روستایی هر چه گشت خرش را پیدا نکرد. پیش صاحب مهمانسرا رفت و سراغ خر خود را گرفت. صاحب مهمانسرا هم با تعجب گفت مرد حسابی مگر خودت نگفتی خرت را بفروشند؟ پس فکر کردی این ها که دیشب کوفت کردی پولش از کجا آمده بود؟ روستایی گفت من کی گفتم خرم را بفروشید؟ صاحب مهمانسرا هم گفت تو دیشب آواز خربرفت و خربفتت از همه بلندتر بود من هم فکر کردم خبر داری برادر, برای همین چیزی نگفتم.
شده داستان ما... بعد از تقلب در انتخابات، سرکوب معترضان، زندانی کردن اندیشمندان، کشتار مردم، تازه حالا حضرات یادشان آمده که گفتگو هم میتوان کرد!
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
پایان یک آغاز؟ شاید...
بیانیه شماره ۱۷ میرحسین موسوی نقطه چرخشی در حرکتی است که وی آن را پس از انتخابات ۲۲ خرداد سال ۸۸ آغاز کرد. در این بیانیه موسوی برای اولین بار تلویحا دولت بر آمده از انتخابات اخیر را به رسمیت شناخته است هر چند خواستاراعلام مسئولیت پذیری مستقیم آن در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه شده است.
میتوان حس کرد که بیانیه در فضائی احساسی نوشته شده است. اما بنا بر جبر انسان بودن نمیتوان بر موسوی خرده گرفت؛ چرا که وی عزا دار از دست دادن خواهر زاده خود است. نمیتوان هم از وی انتظاری بیش از توانش داشت؛ چرا که ایستادگی وی در این چند ماه ستودنی است.
همچنین میتوان حدس زد که بیانیه اخیر با مشورت دیگر سران اصلاحات نوشته شوده است. چرا که بجز پیشنهاد آزادی زندانیان سیاسی و احیاء حیثیت و آبروی آنها که بر آمده از شرایط خاص فعلی است سایر پیشنهادهای پنجگانه موسوی در برون رفت از بحران سیاسی فعلی تماما خواسته هایی است که خاتمی بار ها و بار ها به دنبال اجرای آن بوده است: دولت پاسخگو، انتخابات آزاد، آزادی مطبوعات، به رسمیت شناختن حقوق مردم. این ها البته خواسته هایی هستند که نظام جمهوری اسلامی تن دادن به آن ها را به منزله پایان خود میداند.
اما چیزی که این بیانیه را به سطح یک نامه معمولی تنزل میدهد عدم وجود هر گونه ضمانت اجرایی برای تحقق پیشنهادهای مطرح شده در آن دارد. شاید اگر موسوی پیش از عاشورا مردم را به راه پیمایی بدون خشونت دعوت میکرد، میتوانست از حضور بیشتر مردم به عنوان اهرم فشاری برای اجرایی کردن شرایطی که وی به دنبال آن بود استفاده کند. نکته نگران کننده در این میان آسیب پذیر شدن بعضی از طرفداران وی در سطوح مختلف نظام و مردم است.
در هر صورت بیانیه شماره ۱۷ موسوی عقب نشینی از حرکتی پرهزینه اما اگر نگوییم بیفایده - چرا که به ریزش فراوان موافقان نظام انجامید - اما کم فایده بود. شاید برگ دیگری از تاریخ ما ورق خورده باشد. اما کیست که بداند در صفحه بعدی چه چیزی انتظار دولت و نظامی را میکشد که حمایت مردم را آشکارا از دست داده است.
میتوان حس کرد که بیانیه در فضائی احساسی نوشته شده است. اما بنا بر جبر انسان بودن نمیتوان بر موسوی خرده گرفت؛ چرا که وی عزا دار از دست دادن خواهر زاده خود است. نمیتوان هم از وی انتظاری بیش از توانش داشت؛ چرا که ایستادگی وی در این چند ماه ستودنی است.
همچنین میتوان حدس زد که بیانیه اخیر با مشورت دیگر سران اصلاحات نوشته شوده است. چرا که بجز پیشنهاد آزادی زندانیان سیاسی و احیاء حیثیت و آبروی آنها که بر آمده از شرایط خاص فعلی است سایر پیشنهادهای پنجگانه موسوی در برون رفت از بحران سیاسی فعلی تماما خواسته هایی است که خاتمی بار ها و بار ها به دنبال اجرای آن بوده است: دولت پاسخگو، انتخابات آزاد، آزادی مطبوعات، به رسمیت شناختن حقوق مردم. این ها البته خواسته هایی هستند که نظام جمهوری اسلامی تن دادن به آن ها را به منزله پایان خود میداند.
اما چیزی که این بیانیه را به سطح یک نامه معمولی تنزل میدهد عدم وجود هر گونه ضمانت اجرایی برای تحقق پیشنهادهای مطرح شده در آن دارد. شاید اگر موسوی پیش از عاشورا مردم را به راه پیمایی بدون خشونت دعوت میکرد، میتوانست از حضور بیشتر مردم به عنوان اهرم فشاری برای اجرایی کردن شرایطی که وی به دنبال آن بود استفاده کند. نکته نگران کننده در این میان آسیب پذیر شدن بعضی از طرفداران وی در سطوح مختلف نظام و مردم است.
در هر صورت بیانیه شماره ۱۷ موسوی عقب نشینی از حرکتی پرهزینه اما اگر نگوییم بیفایده - چرا که به ریزش فراوان موافقان نظام انجامید - اما کم فایده بود. شاید برگ دیگری از تاریخ ما ورق خورده باشد. اما کیست که بداند در صفحه بعدی چه چیزی انتظار دولت و نظامی را میکشد که حمایت مردم را آشکارا از دست داده است.
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
یک عکس و چهار تصویر
به نظرم در ماجرای به آتش کشیده شدن عکس بنیان گذار جمهوری اسلامی چهار تصویر مشخص را میتوان دید:
تصویر اول تصویر نظامی است فاقد حتی قدرت نمایش حمایت مردم از خود؛ نظامی كه چنان حمایت از خود را در میان مردم، و حتی در میان طرفداران سنتی خود، از دست داده كه توان برپایی یک راه پیمایی عمومی ندارد. حمایت های عمومی انجام گرفته از موضع مورد قبول دولت و رهبری محدود به حمایت طلاب آن هم بیشتر از مدارسی بود كه متولیان آن چهره های شاخص حامی دولت بودند. به خاطر بیاوریم كه نزدیک به ده سال پیش به فاصله چند روز پس از ماجرای کوی دانشگاه نظام توانست با بسیج طرفداران خود راه پیمایی نسبتا بزرگی در تهران و شهرهای دیگر ترتیب دهد. در مقابل در شرایط فعلی نظام حتی حاضر به دعوت از مردم برای یک راه پیمایی عمومی نشد. خطر بی اعتنایی باقی مانده هواداران از یک سو و ایجاد امکانی تازه برای مخالفان از سوی دیگر امکان چنین فراخوانی را از دولت و نظام گرفت. از طرفی، در کنار عکس رهبر پیشین جمهوری اسلامی عکس رهبر فعلی نظام هم به آتش کشیده شد. نظام تلویحا پذیرفت كه به آتش کشیده شدن عکس رهبر فعلی ایران چیزی نیست كه کسی را به عملی وا دارد. دیدن چنین صحنه یی، آن هم از صدا و سیما، مطمئنا برای رهبری كه دوری و نزدیکی به خود را ملاک حرکت افراد در مسیر حقیقت میداند مطمئنا دشوار بود است.
تصویر دوم تصویر رهبری است مشکوک به درستی از راهی كه در پیش گرفته ولی ناگزیر از ادامه آن. تقریبا میتوان مطمئن بود كه هدف از پخش این تصاویر دستگیری سران اصلاح طلب و به خصوص میر حسین موسوی و مهدی کروبی بوده است. هر چند چنین احتمالی هنوز نیز وجود دارد، اما به نظر میرسد كه نظام در انجام این اقدام یک صدا و یک دل نیست. در ماجرای شبیه به ماجرای فعلی كه در جریان کنفرانس برلین روی داد نظام چنان عزم جزمی در برخورد با مخالفین داشت كه به فاصله چند روز از پخش تصاویر از صدا و سیما اقدام به بازداشت شرکت کنندگان در آن کنفرانس کرد. اکنون اما گروهی در داخل نظام از عواقب اقدامی مشابه بیمناک هستند. رهبری نیز كه تا کنون از عمل کردن به توصیه مشاوران تند رو خود سود چندانی نبرده است کمی نیاز به تامل دارد. هر چند تغیر مسیری كه پیش گرفته برای فردی كه مریدانش او را کمی بالاتر از خطا میدانند دشوار و پر مخاطره است.
تصویر سوم تصویر جنبشی است كه تاکتیک پذیر شده است. شاید این اولین بار باشد كه این جنبش چنین خصلتی را از خود بروز داده است. این جنبش اکنون چون یک موجود زنده در باز خورد با محیط از خود واکنش نشان میدهد. منفعل نیست اما رادیکال هم نیست. جنبش سبز به درستی دریافته است كه چاره کار در بیان شعارهای رادیکال نیست. بر خلاف نظری كه سعی در معرفی این جنبش به عنوان حرکتی بدون رهبر است این جنبش به تدریج در حال پیدا کردن رابطه اتحاد و انتقاد با رهبرانش است. اتحادی بر آمده از یک هدف مشترک و انتقادی كه لازمه زیستن در یک محیط دموکراتیک است.
تصویر چهارم تصویر سازی است در حال کوک شدن. اقداماتی نظیر بیانیه ظریف موسسه زیر نظر نوه بنیان گذار جمهوری اسلامی در محکومیت پخش این تصاویر از صدا و سیما، نامه به موقع آقای کروبی، موضع مختصر و مفید موسوی، بیان متین و منتقدانه خاتمی، حرکت عاقلانه دانشجویان،... با جذب حمایت مردم و در سایه یک رهبری متناسب میتواند یک سمفونی زیبا خلق کند.
تصویر اول تصویر نظامی است فاقد حتی قدرت نمایش حمایت مردم از خود؛ نظامی كه چنان حمایت از خود را در میان مردم، و حتی در میان طرفداران سنتی خود، از دست داده كه توان برپایی یک راه پیمایی عمومی ندارد. حمایت های عمومی انجام گرفته از موضع مورد قبول دولت و رهبری محدود به حمایت طلاب آن هم بیشتر از مدارسی بود كه متولیان آن چهره های شاخص حامی دولت بودند. به خاطر بیاوریم كه نزدیک به ده سال پیش به فاصله چند روز پس از ماجرای کوی دانشگاه نظام توانست با بسیج طرفداران خود راه پیمایی نسبتا بزرگی در تهران و شهرهای دیگر ترتیب دهد. در مقابل در شرایط فعلی نظام حتی حاضر به دعوت از مردم برای یک راه پیمایی عمومی نشد. خطر بی اعتنایی باقی مانده هواداران از یک سو و ایجاد امکانی تازه برای مخالفان از سوی دیگر امکان چنین فراخوانی را از دولت و نظام گرفت. از طرفی، در کنار عکس رهبر پیشین جمهوری اسلامی عکس رهبر فعلی نظام هم به آتش کشیده شد. نظام تلویحا پذیرفت كه به آتش کشیده شدن عکس رهبر فعلی ایران چیزی نیست كه کسی را به عملی وا دارد. دیدن چنین صحنه یی، آن هم از صدا و سیما، مطمئنا برای رهبری كه دوری و نزدیکی به خود را ملاک حرکت افراد در مسیر حقیقت میداند مطمئنا دشوار بود است.
تصویر دوم تصویر رهبری است مشکوک به درستی از راهی كه در پیش گرفته ولی ناگزیر از ادامه آن. تقریبا میتوان مطمئن بود كه هدف از پخش این تصاویر دستگیری سران اصلاح طلب و به خصوص میر حسین موسوی و مهدی کروبی بوده است. هر چند چنین احتمالی هنوز نیز وجود دارد، اما به نظر میرسد كه نظام در انجام این اقدام یک صدا و یک دل نیست. در ماجرای شبیه به ماجرای فعلی كه در جریان کنفرانس برلین روی داد نظام چنان عزم جزمی در برخورد با مخالفین داشت كه به فاصله چند روز از پخش تصاویر از صدا و سیما اقدام به بازداشت شرکت کنندگان در آن کنفرانس کرد. اکنون اما گروهی در داخل نظام از عواقب اقدامی مشابه بیمناک هستند. رهبری نیز كه تا کنون از عمل کردن به توصیه مشاوران تند رو خود سود چندانی نبرده است کمی نیاز به تامل دارد. هر چند تغیر مسیری كه پیش گرفته برای فردی كه مریدانش او را کمی بالاتر از خطا میدانند دشوار و پر مخاطره است.
تصویر سوم تصویر جنبشی است كه تاکتیک پذیر شده است. شاید این اولین بار باشد كه این جنبش چنین خصلتی را از خود بروز داده است. این جنبش اکنون چون یک موجود زنده در باز خورد با محیط از خود واکنش نشان میدهد. منفعل نیست اما رادیکال هم نیست. جنبش سبز به درستی دریافته است كه چاره کار در بیان شعارهای رادیکال نیست. بر خلاف نظری كه سعی در معرفی این جنبش به عنوان حرکتی بدون رهبر است این جنبش به تدریج در حال پیدا کردن رابطه اتحاد و انتقاد با رهبرانش است. اتحادی بر آمده از یک هدف مشترک و انتقادی كه لازمه زیستن در یک محیط دموکراتیک است.
تصویر چهارم تصویر سازی است در حال کوک شدن. اقداماتی نظیر بیانیه ظریف موسسه زیر نظر نوه بنیان گذار جمهوری اسلامی در محکومیت پخش این تصاویر از صدا و سیما، نامه به موقع آقای کروبی، موضع مختصر و مفید موسوی، بیان متین و منتقدانه خاتمی، حرکت عاقلانه دانشجویان،... با جذب حمایت مردم و در سایه یک رهبری متناسب میتواند یک سمفونی زیبا خلق کند.
۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه
صد روز نفس گیر
پیش بینی آینده خصوصا در یک محیط سیال سیاسی، كه در آن هر روز اتفاقات تازه یی ممکن است اتفاق بیفتد، کاری است دشوار. اما کاری را كه شاید بتوان انجام داد ترسیم چارچوبی است كه در آن تلاقی جریان حوادث را میتوان متصور شد. از این منظر به گمانم صد روز آینده (به طور مشخص از ۱۶ آذر تا اواخر اسفند) در روند حوادث پس از انتخابات صد روزی خواهد بود نفس گیر و تعیین کننده. ۱۶ آذر، روز دانشجو، فرصتی خواهد بود برای دانشجویان كه مطالبات خود را باز فریاد بزنند؛ مطالباتی كه اینک جنبه عمومی به خود گرفته است. دولت بر امده از انتخابات دوم خرداد اما قصدی برای تفاهم با دانشجویان ندارد. دولت چنین امکانی را برای خود باقی هم نگذاشته است چرا كه مطالبات دانشجویان معمولا فراتر از مطالبات مردم است و دولتی كه حاضر به تن دادن به مطالبات مردم نیست واضح است كه به خواسته های دانشجویان تن نخواهد داد.
اگر چه فشارهای بر فعالان دانشجویی تلاشی برای مهار اعتراضات دانشجویان فراوان است اما دانشجویان نیز در شرایط فعلی آینده روشنی را در مقابل چشم خود نمیبینند. رفتار و تلاش دولت در طی چند هفته گذشته تمام شده به حساب آوردن مناقشه انتخاباتی بوده است. از این رو احتمال این كه در روند حوادث ۱۶ آذر عوامل دولتی ابتکار عمل را مثلا با حمله به دانشگاه یا دانشجویان به دست گیرند هر چند دور از نظر نیست اما چنین حرکتی بیش از آن كه یک اقدام پیشگیرانه یا پیشدستانه باشد یک تغیر در راهبرد نظام در مقابله با اعتراضات خواهد بود. اتفاقی كه به احتمال زیاد در ۱۶ آذر شاهد آن خواهیم بود اعتراضات پراکنده در چند دانشگاه اصلی کشور خواهد بود.
پس از ۱۶ آذر مراسم محرم و جشن های سالگرد پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ فرصت قابل توجهی برای معترضان برای حضور در خیابان و اعتراضی فراگیر خواهد بود. گر چه رفتار و برخورد خشن و کشتار معترضان پس از انتخابات نشان داد كه نظام حاضر به پرداخت هر هزینه ای برای حفظ قدرت است، اما گزینه های پیش روی دولت در مقابل حضور مردم در این مراسم و راه پیمایی ها محدود است. اینجاست كه میتوان به دو گزینه مشخص تکیه کرد:
حالت اول حالتی است كه حضور مردم در اعتراضات صد روز آینده قابل توجه نباشد، از میزان آن کاسته شده باشد و مطالباتی فراگیر در میان معترضان وجود نداشته باشد. در این صورت نظام با استفاده از تعطیلات نوروزی سران اصلاح طلب، دانشگاهیان و چهره های شخص از میان معترضان را با محدودیت های جدی مواجه خواهد کرد به گونه یی كه منظر سیاسی کشور پس از تعطیلات نوروزی کاملا تکصدایی شده باشد. درصورتی كه دولت آقای احمدی نژاد بتواند خود را تثبیت کند اکثر مردم از دانشجویان گرفته تا فرهنگیان و حتی روستائیان هر کدام به دلیل سیاست های فرهنگی، اقتصادی و هسته یی دولت وی ناچار به پرداخت هزینه یی خواهند شد كه برای هیچ کدام خوشایند نخواهد بود؛ ضمن این كه امکانی برای جلو گیری از روند حوادث را نیز نخواهند داشت. این حالت ممکن است در دراز مدت و در یک روند فرسایشی و پر هزینه به شرایطی نظیر کره شمالی ختم شود كه در آن امکان تغییر از داخل ناچیز است. یا ممکن است به شرایطی نظیر یوگسلاوی سابق یا عراق منجر شود كه نیروهای خارجی دولت داخلی را ساقط کنند.
حالت دوم حالتی است كه مردم حضوری چشم گیر در خیابان داشته باشند. چنین شرایطی باعث تضعیف دولت خواهد شود اما الزاما باعث سقوط آن نخواهد شد. سقوط دولت مستلزم حضور مردم برای مدت چند روز در خیابان است. بایستی به گستردگی اعتراضات توجه زیادی کرد چرا كه حضور گسترده مردم هزینه اعتراضات را برای همه کاهش خواهد داد. گستردگی حضور مردم امکان فلج کردن دولت را نیز فراهم میکند. در این شرایط میتوان شمارش معکوس برای سقوط دولت را آغاز کرد. از دیگر سو نیروهای دولتی نیز در برابر حضور مردم به شکلی كه قصد بر اندازی دولت را داشته باشند حاضر به کشتار مردم هستند. اما این کاری نیست كه برای مدت زیادی قادر به ادامه آن باشد. ضمن این كه چنین کاری در صورت حضور گسترده مردم امکان پذیر نیز نمیباشد. از خاطر نبریم كه کشتار های قبلی صورت گرفته توسط نظام موجب ریزش حمایت بسیاری از حامیان سنتی نظام شد. مدیریت ایجاد شرایطی كه مردم حضور گسترده یی در خیابان داشته باشند نیازمند فعالیت زیادی در عرصه مجازی و مهمتر از آن در عرصه عمومی است. بایستی به مردم یاد آوری کرد كه عدم حضور آنان در اعتراضات پر هزینه تر از حضور آنان خواهد بود.
در هر صورت نوروز ۱۳۸۹ نوروزی خواهد بود متفاوت. اگر مسیر پیش رو دانسته و با جرات طی شود میتوان امیدوار بود كه سال نو را همره با "زوال استبداد دینی" جشن خواهیم گرفت.
اگر چه فشارهای بر فعالان دانشجویی تلاشی برای مهار اعتراضات دانشجویان فراوان است اما دانشجویان نیز در شرایط فعلی آینده روشنی را در مقابل چشم خود نمیبینند. رفتار و تلاش دولت در طی چند هفته گذشته تمام شده به حساب آوردن مناقشه انتخاباتی بوده است. از این رو احتمال این كه در روند حوادث ۱۶ آذر عوامل دولتی ابتکار عمل را مثلا با حمله به دانشگاه یا دانشجویان به دست گیرند هر چند دور از نظر نیست اما چنین حرکتی بیش از آن كه یک اقدام پیشگیرانه یا پیشدستانه باشد یک تغیر در راهبرد نظام در مقابله با اعتراضات خواهد بود. اتفاقی كه به احتمال زیاد در ۱۶ آذر شاهد آن خواهیم بود اعتراضات پراکنده در چند دانشگاه اصلی کشور خواهد بود.
پس از ۱۶ آذر مراسم محرم و جشن های سالگرد پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ فرصت قابل توجهی برای معترضان برای حضور در خیابان و اعتراضی فراگیر خواهد بود. گر چه رفتار و برخورد خشن و کشتار معترضان پس از انتخابات نشان داد كه نظام حاضر به پرداخت هر هزینه ای برای حفظ قدرت است، اما گزینه های پیش روی دولت در مقابل حضور مردم در این مراسم و راه پیمایی ها محدود است. اینجاست كه میتوان به دو گزینه مشخص تکیه کرد:
حالت اول حالتی است كه حضور مردم در اعتراضات صد روز آینده قابل توجه نباشد، از میزان آن کاسته شده باشد و مطالباتی فراگیر در میان معترضان وجود نداشته باشد. در این صورت نظام با استفاده از تعطیلات نوروزی سران اصلاح طلب، دانشگاهیان و چهره های شخص از میان معترضان را با محدودیت های جدی مواجه خواهد کرد به گونه یی كه منظر سیاسی کشور پس از تعطیلات نوروزی کاملا تکصدایی شده باشد. درصورتی كه دولت آقای احمدی نژاد بتواند خود را تثبیت کند اکثر مردم از دانشجویان گرفته تا فرهنگیان و حتی روستائیان هر کدام به دلیل سیاست های فرهنگی، اقتصادی و هسته یی دولت وی ناچار به پرداخت هزینه یی خواهند شد كه برای هیچ کدام خوشایند نخواهد بود؛ ضمن این كه امکانی برای جلو گیری از روند حوادث را نیز نخواهند داشت. این حالت ممکن است در دراز مدت و در یک روند فرسایشی و پر هزینه به شرایطی نظیر کره شمالی ختم شود كه در آن امکان تغییر از داخل ناچیز است. یا ممکن است به شرایطی نظیر یوگسلاوی سابق یا عراق منجر شود كه نیروهای خارجی دولت داخلی را ساقط کنند.
حالت دوم حالتی است كه مردم حضوری چشم گیر در خیابان داشته باشند. چنین شرایطی باعث تضعیف دولت خواهد شود اما الزاما باعث سقوط آن نخواهد شد. سقوط دولت مستلزم حضور مردم برای مدت چند روز در خیابان است. بایستی به گستردگی اعتراضات توجه زیادی کرد چرا كه حضور گسترده مردم هزینه اعتراضات را برای همه کاهش خواهد داد. گستردگی حضور مردم امکان فلج کردن دولت را نیز فراهم میکند. در این شرایط میتوان شمارش معکوس برای سقوط دولت را آغاز کرد. از دیگر سو نیروهای دولتی نیز در برابر حضور مردم به شکلی كه قصد بر اندازی دولت را داشته باشند حاضر به کشتار مردم هستند. اما این کاری نیست كه برای مدت زیادی قادر به ادامه آن باشد. ضمن این كه چنین کاری در صورت حضور گسترده مردم امکان پذیر نیز نمیباشد. از خاطر نبریم كه کشتار های قبلی صورت گرفته توسط نظام موجب ریزش حمایت بسیاری از حامیان سنتی نظام شد. مدیریت ایجاد شرایطی كه مردم حضور گسترده یی در خیابان داشته باشند نیازمند فعالیت زیادی در عرصه مجازی و مهمتر از آن در عرصه عمومی است. بایستی به مردم یاد آوری کرد كه عدم حضور آنان در اعتراضات پر هزینه تر از حضور آنان خواهد بود.
در هر صورت نوروز ۱۳۸۹ نوروزی خواهد بود متفاوت. اگر مسیر پیش رو دانسته و با جرات طی شود میتوان امیدوار بود كه سال نو را همره با "زوال استبداد دینی" جشن خواهیم گرفت.
۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه
جناح محافظه کار بازی در زمینی نا آشنا
رابطه جناح محافظه کار و محمود احمدی نژاد پیچیده اما قابل درک است. اول این كه احمدی نژاد به هر ترتیب در دسته و رسته اصول گرایان جای میگرفت. احمدی نژاد برای اولین بار اجرایی کردن شعارهای تندی كه محافظه کاران برای نقد اصلاح طلبان به کاربرده بودند را به عنوان برنامه خود اعلام کرد؛ شعارهایی كه شاید خود محافظه کاران نیز پس از رسیدن به قدرت حاضر به اجرای آنها نبودند.
دوم این كه وی خود را وام دار هیچ گروه و جریانی نمیدانست و از این رو در ترکیب کابینه کمتر به چهره های شناخته شده محافظه کاران اعتنا کرد.
سوم این كه احمدی نژاد، كه در سطح عمومی به دروغ گویی معروف بود، به سختی میتوانست حمایت بالای روحانیونی را بر انگیزد كه بسیاری به تدریس دروس اخلاق در حوضه مشغول بودند.
در کنارتمام این شرایط نا رضایتی بود كه در عموم مردم نسبت به شرایط اقتصادی ناشی از سیاست های دولت احمدی نژاد ایجاد شده بود، و خصوصا مراجع تقلید آن را از طریق تماس مستمر با مقلدین خود درک کرده بودند.
در چنین شرایطی احمدی نژاد شایسته مورد سرزنش قرار گرفتن از طرف سران جناح محافظه کار بود. اما مشکل حمایت نسبتا بالایی بود كه وی از طرف رهبر ایران داشت. این مساله راه را برای نقد محمود احمدی نژاد از سوی محافظه کارانی كه زمانی مخالفت با ولایت فقیه را دلیل و نشانه خروج از نظام و حتا اسلام میدانست دشوار میکرد.
از سوی دیگر نقد محمود احمدی نژاد میتوانست مبنایی برای نزدیکی محافظه کاران و اصلاح طلبان شود. نزدیکی به اصلاح طلبان اما میتوانست محافظه کاران را در مرز اتهاماتی نظیر ضدیت با ولایت فقیه، افتادن در دام استکبار، وادادگی در مقابل دشمن،... قرار دهد؛ اتهاماتی كه زمانی از سوی محافظه کاران بر علیه اصلاح طلبان استفاده شده بود.
هر چند سعید حجاریان پس از به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد دامنه اصلاح طلبان را از نهضت آزادی تا حزب موتلفه میدانست توجیه محافظه کاران كه بقای آنان در گرو کمک آنان به بقای اصلاح طلبان است مشکل شد. به رغم جلساتی كه حزب مشارکت با بعضی از احزاب جناح راست برگزار کرد، نزدیکی محافظه کاران و اصلاح طلبان، كه در یک محیط سیاسی معقول میتوانست یک ایتلاف ساده و معمولی به حساب بیاید، اتفاق نیفتاد. در واقع پس از روی کار آمدن دولت فوق محافظه کار محمود احمدی نژاد محافظه کاران و اصلاح طلبان در یک واگن مشترک هر دو با هم در یک مسیر حرکت کردند؛ مسیری كه به حذف هر دو از ساختار نظام جمهوری اسلامی منجر شد.
اما اکنون سرنوشت جناح محافظه کار حتا در مواردی دشوار تر از اصلاح طلبان است. بر خلاف اصلاح طلبان كه از پایگاه اجتماعی قابل توجهی برخوردار هستند محافظه کاران فاقد چنین پایگاهی هستند. از دیگر سو جناح محافظه کار فاقد قدرت لازم در باز بینی اصول و سیاست های پیشین خود است. و باز با توجه به حمایت آیت الله خامنه ای از احمدی نژاد مخالفت با ریس دولت در واقع مخالفت با اصولی است كه آنان همواره داعیه دارآن بوده اند.
از این رو بسیاری از محافظه کاران در شرایط فعلی ناگزیر به بازی در زمینی هستند كه برای آنان بسیار نا آشنا است.
بعضی از آنان خود را با دیدگاه های احمدی نژاد همراه کرده اند یا لااقل همراه نشان میدهند. اما مشکل اینجاست كه آقای احمدی نژاد تنها به حلقه محدودی از همراهان خود اعتماد دارد.
گروهی از محافظه کاران خصوصا پس از انتخابات جنجال بر انگیز ۲۲ خرداد لحنی منتقدانه به خود گرفتند؛ اما این انتقادات چنان در لفافه بود كه به سختی برای اکثر مردم قابل درک است.
افرادی چون آیت الله استادی و آیت الله جوادی آملی، كه این دو از امامت جمعه شهر قم کنار رفته اند، چاره کار را در سکوت میبینند. اما این سکوت چیزی نیست كه برای مدت زیادی دوام داشته باشد چرا كه مردم مطالباتی دارند كه مراجع جناح محافظه کار به خوبی از آن آگاه هستند.
در نهایت میتوان گفت كه محافظه کاران امروز بخشی از نیروهای منتقدی هستند كه از بد حادثه به جمع اصلاح طلبان پیوسته اند. شاید باید چون سیاست ورزان خبره به آنان خوش آمد گفت.
دوم این كه وی خود را وام دار هیچ گروه و جریانی نمیدانست و از این رو در ترکیب کابینه کمتر به چهره های شناخته شده محافظه کاران اعتنا کرد.
سوم این كه احمدی نژاد، كه در سطح عمومی به دروغ گویی معروف بود، به سختی میتوانست حمایت بالای روحانیونی را بر انگیزد كه بسیاری به تدریس دروس اخلاق در حوضه مشغول بودند.
در کنارتمام این شرایط نا رضایتی بود كه در عموم مردم نسبت به شرایط اقتصادی ناشی از سیاست های دولت احمدی نژاد ایجاد شده بود، و خصوصا مراجع تقلید آن را از طریق تماس مستمر با مقلدین خود درک کرده بودند.
در چنین شرایطی احمدی نژاد شایسته مورد سرزنش قرار گرفتن از طرف سران جناح محافظه کار بود. اما مشکل حمایت نسبتا بالایی بود كه وی از طرف رهبر ایران داشت. این مساله راه را برای نقد محمود احمدی نژاد از سوی محافظه کارانی كه زمانی مخالفت با ولایت فقیه را دلیل و نشانه خروج از نظام و حتا اسلام میدانست دشوار میکرد.
از سوی دیگر نقد محمود احمدی نژاد میتوانست مبنایی برای نزدیکی محافظه کاران و اصلاح طلبان شود. نزدیکی به اصلاح طلبان اما میتوانست محافظه کاران را در مرز اتهاماتی نظیر ضدیت با ولایت فقیه، افتادن در دام استکبار، وادادگی در مقابل دشمن،... قرار دهد؛ اتهاماتی كه زمانی از سوی محافظه کاران بر علیه اصلاح طلبان استفاده شده بود.
هر چند سعید حجاریان پس از به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد دامنه اصلاح طلبان را از نهضت آزادی تا حزب موتلفه میدانست توجیه محافظه کاران كه بقای آنان در گرو کمک آنان به بقای اصلاح طلبان است مشکل شد. به رغم جلساتی كه حزب مشارکت با بعضی از احزاب جناح راست برگزار کرد، نزدیکی محافظه کاران و اصلاح طلبان، كه در یک محیط سیاسی معقول میتوانست یک ایتلاف ساده و معمولی به حساب بیاید، اتفاق نیفتاد. در واقع پس از روی کار آمدن دولت فوق محافظه کار محمود احمدی نژاد محافظه کاران و اصلاح طلبان در یک واگن مشترک هر دو با هم در یک مسیر حرکت کردند؛ مسیری كه به حذف هر دو از ساختار نظام جمهوری اسلامی منجر شد.
اما اکنون سرنوشت جناح محافظه کار حتا در مواردی دشوار تر از اصلاح طلبان است. بر خلاف اصلاح طلبان كه از پایگاه اجتماعی قابل توجهی برخوردار هستند محافظه کاران فاقد چنین پایگاهی هستند. از دیگر سو جناح محافظه کار فاقد قدرت لازم در باز بینی اصول و سیاست های پیشین خود است. و باز با توجه به حمایت آیت الله خامنه ای از احمدی نژاد مخالفت با ریس دولت در واقع مخالفت با اصولی است كه آنان همواره داعیه دارآن بوده اند.
از این رو بسیاری از محافظه کاران در شرایط فعلی ناگزیر به بازی در زمینی هستند كه برای آنان بسیار نا آشنا است.
بعضی از آنان خود را با دیدگاه های احمدی نژاد همراه کرده اند یا لااقل همراه نشان میدهند. اما مشکل اینجاست كه آقای احمدی نژاد تنها به حلقه محدودی از همراهان خود اعتماد دارد.
گروهی از محافظه کاران خصوصا پس از انتخابات جنجال بر انگیز ۲۲ خرداد لحنی منتقدانه به خود گرفتند؛ اما این انتقادات چنان در لفافه بود كه به سختی برای اکثر مردم قابل درک است.
افرادی چون آیت الله استادی و آیت الله جوادی آملی، كه این دو از امامت جمعه شهر قم کنار رفته اند، چاره کار را در سکوت میبینند. اما این سکوت چیزی نیست كه برای مدت زیادی دوام داشته باشد چرا كه مردم مطالباتی دارند كه مراجع جناح محافظه کار به خوبی از آن آگاه هستند.
در نهایت میتوان گفت كه محافظه کاران امروز بخشی از نیروهای منتقدی هستند كه از بد حادثه به جمع اصلاح طلبان پیوسته اند. شاید باید چون سیاست ورزان خبره به آنان خوش آمد گفت.
۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه
کمی بی فرهنگی!
آقای مهاجرانی از افرادی است كه آدم نمیتواند به سادگی از کنارش بگذارد. وقتی صحبت میکند حتا مجلس محافظه کار پنجم را هم وادار به دادن رای اعتماد به خود میکند. هنوز یاد شیرین سخنرانی ایشان در مجلس در سال ۱۳۷۶ در ذهنم هست، از تساهل گفت و از راه دین داری كه حرکت در یک مسیر نشاط بخش است. خلاصه همه چیز آقای مهاجرانی را میشود به چالش کشید جز قدرت بیان ایشان را.
دقت ایشان به جزئیات هم كه البته مثل زدنی است. مقاله اخیر ایشان با عنوان "اندکی فرهنگ!" هم واجد تمامی خصلت های فکری و ذاتی ایشان است. ساده ، روان، دلنشین، پر دقت و البته متین. همچون یک دستان نویس - كه البته ایشان هستند - جزئیات چیزی نیست كه از قلم بیفتد.
اما هیچ کدام از اینها دلیل نمیشود كه معنای کلام ایشان را از بیان زیبای آن جدا نکرد و به بوته نقد نسپرد. بگذریم كه دیدن مظفر و گفتگو در باره عدالت و بحث داغی كه با یک دوست لبنانی داشته است موجب میشود كه ایشان خاتمی وار سیاست را در پای فرهنگ قربانی کنند. البته ازوزیر فرهنگ وزینی چون ایشان انتظار دیگری نیز نمیشود داشت.
اصلا دوست ندارم وارد بحثی بی سرانجام نظیر این كه کدام بر کدام ارجحیت دارد شوم: سیاست بر فرهنگ یا فرهنگ بر سیاست. بحث من فعلا این نیست. بحث بر سر نتیجه سخن ایشان است آنجا كه بیان میدارند: " اگر نتوانیم مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز را به خوبی تبیین کنیم. دیگرانی که جنبش سبز را فرصتی برای تسویه حساب با اسلام و مسلمانی تلقی می کنند، چنین خواهند کرد."
بعضی از کلماتی كه در این جمله به کار رفت اند برای من کمی آلرژی آور است از اندیشه و فرهنگ گرفته تا اسلام و مسلمانی. نه كه فکر کنید كه من مثلا با اندیشه، یا اندیشیدن یا با اندیشمند مشکل دارم. اما شاید جملاتی نظیر این كه "اندیشه خوب است" مثل این است كه بگوییم "خوبی خوب است". در خوش بینانه ترین حالت بیان یک گزاره بدیهی است.
حالا فرض کنید كه آلرژی من بی مورد است و اتفاقا باید مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز را به خوبی تبیین کنیم؛ همان طور كه آقای مهاجرانی منظور نظرشان است. شما فکر میکنید چه اتفاق مهمی خواهد افتاد؟ باز چند خروار کتاب روی هم تلمبار میشود كه در گوشه کتابخانه خاک بخورد. مطمئنا کسی با من مخالف نخواهد بود كه کتاب در مورد "مبانی"، "اندیشه" و "فرهنگ" کم نداریم. مطمئن باشید در دنیایی كه هم آقای مهاجرانی و هم ریس دولت فعلی دم از فرهنگ میزند و هم خاتمی و هم ملا محمد عمر دم از اسلام تعریف "فرهنگ" یا "اسلام" - با در نظر گرفتن حجم عظیم ادبیاتی كه در مورد این دو مفهوم وجود دارد - نه دردی را دوا کرده است و نه زخمی را تسکین داده است. قبول دارم کتاب در مورد مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز کم داریم اما لطفا اول این سوال را جواب دهید كه تعریفی كه قبلا از بعضی مفاهیم ارایه شد آیا دردی را دوا کرد كه این یکی بکند؟
قصد پرداختن به مشکلات اجرایی این نظریه كه باید مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز را به خوبی تبیین کنیم ندارم. چه این كه اصلا از طریق چه مکانیسمی قرار است كه به تعریف مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز برسیم؟ از طریق رای گیری در عالم مجازی؟ از طریق جلسات حضوری؟ از طریق مکاتبه؟ تا زمانی كه یک رای گیری فراگیر در داخل از کشور با نظارت یک نهاد بی طرف صورت نگیرد چاره جز این نداریم كه قبول کنیم كه هر کسی از ظن خود یار این جنبش شده است.
اما بر فرض كه ما از طریقی توانستیم این مبانی را تعریف کنیم خوب بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اینجاست كه دومین بخش جمله آقای مهاجرانی معنی پیدا میکند. تبیین مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز برای جلوگیری از(سود)استفاده "دیگرانی" كه که جنبش سبز را فرصتی برای تسویه حساب با اسلام و مسلمانی تلقی می کنند. باز رسیدیم به خانه اول. به محض ارایه تعریفی از جنبش سبز باز دوباره مفاهیمی چون "دیگری" و "غیر خودی" كه برای ما کلماتی آشنا هستند چون یک قارچ سمی محیط را اماده رویدن خواهند یافت. باز فضایی ایجاد خواهد شد كه هر کس كه نقدی یا مخالفتی با تعریف ارایه شده از جنبش سبز دارد به فرصت طلبی برای تسویه حساب با اسلام و مسلمانی متهم شود. مخالفان مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز ابتدا به "بی فرهنگی" متهم خواهد شد سپس به "فرصت طلبی"، سپس به "اسلام ستیزی" باقی ماجرا را هم كه همه میدانیم سهراب کشان.
متاسفانه از منظری كه آقای مهاجرانی به مساله نگاه کرده اند جنبش سبز به چیزی منجر خواهد شد شبیه جمهوری اسلامی در محتوا و متفاوت از آن در ظاهر. این جنبش معادله ای خواهد ساخت مثل قبل فقط جای مثبت و منفی عوض میشود و گر نه معادله همان است كه بود.
جنبش سبز باید "طرحی نو" در اندازد.
طرحی كه در آن "فرهنگ" و "بی فرهنگی" هر دو به یک اندازه مورد احترام باشند. این مفهوم البته کمی نیازمند توضیح است كه بعدا به آن خواهم پرداخت.
دقت ایشان به جزئیات هم كه البته مثل زدنی است. مقاله اخیر ایشان با عنوان "اندکی فرهنگ!" هم واجد تمامی خصلت های فکری و ذاتی ایشان است. ساده ، روان، دلنشین، پر دقت و البته متین. همچون یک دستان نویس - كه البته ایشان هستند - جزئیات چیزی نیست كه از قلم بیفتد.
اما هیچ کدام از اینها دلیل نمیشود كه معنای کلام ایشان را از بیان زیبای آن جدا نکرد و به بوته نقد نسپرد. بگذریم كه دیدن مظفر و گفتگو در باره عدالت و بحث داغی كه با یک دوست لبنانی داشته است موجب میشود كه ایشان خاتمی وار سیاست را در پای فرهنگ قربانی کنند. البته ازوزیر فرهنگ وزینی چون ایشان انتظار دیگری نیز نمیشود داشت.
اصلا دوست ندارم وارد بحثی بی سرانجام نظیر این كه کدام بر کدام ارجحیت دارد شوم: سیاست بر فرهنگ یا فرهنگ بر سیاست. بحث من فعلا این نیست. بحث بر سر نتیجه سخن ایشان است آنجا كه بیان میدارند: " اگر نتوانیم مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز را به خوبی تبیین کنیم. دیگرانی که جنبش سبز را فرصتی برای تسویه حساب با اسلام و مسلمانی تلقی می کنند، چنین خواهند کرد."
بعضی از کلماتی كه در این جمله به کار رفت اند برای من کمی آلرژی آور است از اندیشه و فرهنگ گرفته تا اسلام و مسلمانی. نه كه فکر کنید كه من مثلا با اندیشه، یا اندیشیدن یا با اندیشمند مشکل دارم. اما شاید جملاتی نظیر این كه "اندیشه خوب است" مثل این است كه بگوییم "خوبی خوب است". در خوش بینانه ترین حالت بیان یک گزاره بدیهی است.
حالا فرض کنید كه آلرژی من بی مورد است و اتفاقا باید مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز را به خوبی تبیین کنیم؛ همان طور كه آقای مهاجرانی منظور نظرشان است. شما فکر میکنید چه اتفاق مهمی خواهد افتاد؟ باز چند خروار کتاب روی هم تلمبار میشود كه در گوشه کتابخانه خاک بخورد. مطمئنا کسی با من مخالف نخواهد بود كه کتاب در مورد "مبانی"، "اندیشه" و "فرهنگ" کم نداریم. مطمئن باشید در دنیایی كه هم آقای مهاجرانی و هم ریس دولت فعلی دم از فرهنگ میزند و هم خاتمی و هم ملا محمد عمر دم از اسلام تعریف "فرهنگ" یا "اسلام" - با در نظر گرفتن حجم عظیم ادبیاتی كه در مورد این دو مفهوم وجود دارد - نه دردی را دوا کرده است و نه زخمی را تسکین داده است. قبول دارم کتاب در مورد مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز کم داریم اما لطفا اول این سوال را جواب دهید كه تعریفی كه قبلا از بعضی مفاهیم ارایه شد آیا دردی را دوا کرد كه این یکی بکند؟
قصد پرداختن به مشکلات اجرایی این نظریه كه باید مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز را به خوبی تبیین کنیم ندارم. چه این كه اصلا از طریق چه مکانیسمی قرار است كه به تعریف مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز برسیم؟ از طریق رای گیری در عالم مجازی؟ از طریق جلسات حضوری؟ از طریق مکاتبه؟ تا زمانی كه یک رای گیری فراگیر در داخل از کشور با نظارت یک نهاد بی طرف صورت نگیرد چاره جز این نداریم كه قبول کنیم كه هر کسی از ظن خود یار این جنبش شده است.
اما بر فرض كه ما از طریقی توانستیم این مبانی را تعریف کنیم خوب بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اینجاست كه دومین بخش جمله آقای مهاجرانی معنی پیدا میکند. تبیین مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز برای جلوگیری از(سود)استفاده "دیگرانی" كه که جنبش سبز را فرصتی برای تسویه حساب با اسلام و مسلمانی تلقی می کنند. باز رسیدیم به خانه اول. به محض ارایه تعریفی از جنبش سبز باز دوباره مفاهیمی چون "دیگری" و "غیر خودی" كه برای ما کلماتی آشنا هستند چون یک قارچ سمی محیط را اماده رویدن خواهند یافت. باز فضایی ایجاد خواهد شد كه هر کس كه نقدی یا مخالفتی با تعریف ارایه شده از جنبش سبز دارد به فرصت طلبی برای تسویه حساب با اسلام و مسلمانی متهم شود. مخالفان مبانی اندیشگی و فرهنگی جنبش سبز ابتدا به "بی فرهنگی" متهم خواهد شد سپس به "فرصت طلبی"، سپس به "اسلام ستیزی" باقی ماجرا را هم كه همه میدانیم سهراب کشان.
متاسفانه از منظری كه آقای مهاجرانی به مساله نگاه کرده اند جنبش سبز به چیزی منجر خواهد شد شبیه جمهوری اسلامی در محتوا و متفاوت از آن در ظاهر. این جنبش معادله ای خواهد ساخت مثل قبل فقط جای مثبت و منفی عوض میشود و گر نه معادله همان است كه بود.
جنبش سبز باید "طرحی نو" در اندازد.
طرحی كه در آن "فرهنگ" و "بی فرهنگی" هر دو به یک اندازه مورد احترام باشند. این مفهوم البته کمی نیازمند توضیح است كه بعدا به آن خواهم پرداخت.
اشتراک در:
پستها (Atom)
